به به هیچ خبری نیست جز آرامش و تنهایی

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
موضوع پست: تسلیت | نظرات: 0 نظر

سلام
یه مدتی هست که آن نمیشم بخاطر کارای خدمته که هنوزم مشخص نیست که می خواد چه جوابی برام بیاد.نه گرفتارم نه بیکار اصلا نمیفهمم چه جوری داره زمان میگذره...
نگین هم مثل همیشه جداییم
گاهی صداشو  میشنوم
بدجوری مشکلاتش زیاد شده
بعد یه سال و اندی جدایی هر روز انتظار داشتن یه روز خوب آرزومه ولی انگار نه انگار
چند وقت پیش برگشتم به گذشته روزا رو مرور که می کردم یه هو که تمام شد و رسید به امرزو دیدم 7 ساله بد بختی پشت بدبختی
حالا به هر شکلی از مشکلات خانواده گرفته تا درس تا عشق حتی بهترین دوستام
جالب اینجاست که تمام دوستایی که تو عشق و عاشقیشون من باهاشون بودم وقتی تنها شدم هیچ کدومشون جز یکی که اونم ازش انتظاری ندارم چون بیشتر از من گرفتاره هیچ کدومشون نبودن.
خیلی احساس تنهایی می کنم...
از خدا هم انگار دور شدم
این حسیه که خودم دارم
محتاج دعایی همه دوستامم
برای نگینم دعا کنین
اگه دیگه نیامدم سرباز شدم
به امید خدا  

یه شعری هست که خیلی دوسش دارم و میذارمش 

امیدوارم نگین هم بخونه 

 

یا علی 

 

به نام دل به نام شاهد و می
به نام تار و تنبور و دف و نی

به نام عاشقان لاابالی
به نام همنشینان خیالی

به نام نغمه‌های عود و چنگت
به نام آشنای جام و سنگت

به نام ساقی و جام شرابش
به نام شاهد و عود و ربابش

به نام دستهای جام بردار
به نام مستهای رفته  بر دار  

 به نام آن قلندرهای بی‌باک
به نام چشمهای خفته در خاک

به نام مجلس بزم شبانه
به نام سرور این آشیانه

 مرا در سرهوای کوی یار است
 به هر جا می‌روم نقش نگار است

یکی جامی بیفکند و غمین است
یکی سر روی زانوی زمین است

که ناگه ساقی آن شاه شهامت
سر مولای درویشان سلامت

نمایان شد طلوعی از رخ او
هو العشقُ هو الحقُّ هو الهو

که جام اوّل یزدان همین است
علی، آری خداوند زمین است

خوشا جامی که مولا در کفم داد
به دستی نی به دیگر او دفم داد

خوشا رقصان در آیم من به کویش
ببوسم دست و رخسار نکویش

خوشا آن دم که از او می‌نویسم
ز رقص و ذکر یا هو می‌نویسم

 خوشا با نام مولا باده خوردن
چو درویشان عاشق جان سپردن

خوشا قلبی میانش مهر حیدر
خوشا دستی نیازش ذکر حیدر

خوشا دستی که بر مستان کشد او
لب مستان مداوم ذکر یا هو

خوشا دردی که مولا در دلم داد
به دل درد و به دست من قلم داد

 خوشا باشد طبیبم ذکر مولا
هو العشقُ و هو الحیُّ هو الْل

چو دیدم عرشیان در شوق و شورند
غلام و بنده‌ی فرزند نورند 

به رقص آیم بگویم نام او را
به پیچ آیم شنیدم ذکر هو را

چو دیدم باده اندر کام افتاد
رخ مولا عیان در جام افتاد

به دور اولم ساقی ولی بود
ولی دیدم که ذکر او علی بود

الا مولای درویشان عالم
بگو دورت بگردم چون بنالم

من آن دم نام تو از حق شنیدم
دل و ایمان بدادم جان خریدم

قسم بر هُرم عشق و آتش و دود
دلیل خلقت عالم علی بود

بدیدم دُرّ شاهی در کلامش
نهادم حیدر کرّار نامش

همان دم گشته با ایمان، مسلمان
علی ایمانِ کامل از دل و جان

محمّد را علی هارون دین است
وصیّ خاتمٌ للمرسلین است

علی آمد جهانی را بیفروخت
جهانی حکمت از مولایم آموخت

به هر منزل که دارد مرتضی راه
منوّر گشته آنجا از رخ ماه

معیّن شد که می‌سوزم ز هجران
بکِش از رخ حجابت ای علی جان

برون آمد ز پرده آن رخ او
به عالم پر شده ذکر هو الهو

اگر خندد همه مجذوب لبخند
علی، احمد، خداوند و خداوند

چو دل رخسار مولا را شبی دید
دگر عقل از سرم بال و پرش چید

به جز مولا نخواهم همنفس را
به جز او هم ندارم هیچکس را

مرا زین سان خداوندم قلم داد
که هر دم ذکر مولا را کنم یاد
 

خدایا دمت گرم

نویسنده: علی | تاریخ : دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388 ساعت: 6:11 PM | نسخه قابل چاپ
| نظرات: 0 نظر

سلام کارت دارم

یه مشاوره ۲۰تم میام

نویسنده: علی | تاریخ : پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388 ساعت: 11:14 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 0 نظر

سلام

منتظر باش تا ۳ شنبه حتما میام

نویسنده: علی | تاریخ : شنبه 10 بهمن ماه سال 1388 ساعت: 4:43 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 3 نظر

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

سلام

ماه عشق مبارک

ماه دل ماه خالی شدن

عشق من این ماهه

قربون امام حسین که چیکار میکنه با دلا

پرسیدی که از کی انتظار نداشتم؟

بذار نگم ولی اینقدر بگم که مثل مادرم بود

و خیلی هم دوسش دارم

از پوچی گفتی

منم مثه توام

معافیم یه جورایی بهم خورد

تمام برنامه هام بهم خورد

تنهایی هم که حرفشو نزن که کلا تنهام

صبح تا شب

گاهی دوستام میان سراغم

از ۹ شب به اونور فقط خیابون متر می کنم تنهایی

هر چی پیش آید خوش آید

شکر خدا

ان شاءالله اوضاع خونتونم خوب بشه

از فردا شب تا شب شبام غریبان هیاتم

برای همه دعا می کنم

برای نگین تو دوستام خانوادم

خودم راضی ام به رضای خدا

نمی دونی چقدر منتظر این شبا بودم

حالا وقتشه بریزم بیرون

از سال پیش خیلی ضعیف شدم

خدا کمک کنه تا اخر این چند شب بتونم زنجیر رو بگیرم با این دستم

التماس دعا

یا علی


نویسنده: علی | تاریخ : پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 ساعت: 10:39 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 1 نظر

سلام

به تمامه دوستای گل و مهربون

یه مدتی فوت کرده بودم

از کسی که اصلا انتظارش رونداشتم حرفایی شنیدم که نا امید شدم

حرف هاش هر لحظه به یادم میاد و اعصابم رو خورد مینکه

غزاله من هنوز خانمی ندارم که در کنارش باشم

سرم اینقدر خلوته که نمیدونم وقت رو چطوری بگذرونم

اگه اینجا نمیام اینترنت ندارم

راستی چه خبر از خونه اوضاع چطوره؟امیدوارم که خوب باشه

سعی می کنم زودتر بیام

حدود یه هفتس که از هیچ کی خبر ندارم

خیلی دور افتادم ازش

دلم خیلی براش تنگ میشه

قبل فکر می کردم که نگین خیلی بی احساس و بی معرفته

ولی نمی دونستم اصلا ازم خبر نداره یا هم اگه خبر داره اونقدری نیست که واقعیته

خلاصه

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم



نویسنده: علی | تاریخ : یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388 ساعت: 11:55 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 7 نظر

وقتی مینویسی از عشق متنفری یعنی چی ؟ یعنی از دربدریش ، از سختی هاش ، از گوشه گیری هاش ، از ناراحتیاش ، از غمهاش ،از تنهایی هاش ، از سقوط و...



دقیقا از همه ی اینا متنفر شدم

ذات عشق زیباست ولی....



بگذریم اینا رونوشتم تا بدونی که توی تصمیم گیری فقط احساسات رو در نظر نگیری.


تا گذشته ای که زیاد هم دور نیست فقط احساساتم بود

و اینکه هر چه گذشت به خیلی از حرف های نگین رسیدم

میدونم میاد و اینا رو می خونه

بزرگترین اشتباه من این بود که نگین رو جزعی از مالکیت های خودم می دونستم

اتفاقاتی هم افتاد برای خودم که برام روشنتر شد

غیرت هم دیگه جاش رو با بد دلی عوض کرد

بد دلی اول به خود آدم لتمه می زنه و داغون می کنه و بعد دیگری

مهم اینه که فهمیدم

و این نه اتنها برای نگین شاید کسه دیگه ای که یه روزی باهاش ازدواج کنم برام خوب و مفیده

درسای جالبی گرفتم

ولی هنوز قلبم فقط برای نگین میتپه

دختری که اولین بود برام و به امید خدا آخرین باشه

هیچ کس از آینده خبر نداره

منم یه فکر هم نمی کردم کارمون به اینچنین جدایی برسه

خیلی رنج کشیدم

دلتنگی هایی که خفم می کرد

دلم براش تنگ می شد و هیچ کاری جز صبر نداشتم

می خواستم ببینمش کنارم باشه

همیشه و همه جا

و حال تنها چیزی که خوشحالم می کنه اینه که

خندش رو ببینم حتی از فاصله ی خیلی دور

اینجا برای تمام حرف هایی که زدم در مورد نگین

بخاطر تمام دلگیری هام ازش

بخاط عشق زیادی که بهش داشتم و جز عذاب چیزی براش نداشت

ازش معظرت خواهی می کنم

زندگی به قول رفیقم دو روزه

یکی امروز یکی فردا

امروز رو بچسب که از فردا کسی خبر نداره

تنها دردایی که داشتم این یکی ۲ ماه اخیر شدید شدن مریضی مادرم بود

که شکر خدا هفته پیش عمل کرد و باز خدارو شکر الان حالش خوبه

و دیگه سربازیم که خیلی دویدم برای معافی

بازم امید بخدا

از سربازی نمی ترسم

فقط نگران مامان بابامم

از نگین هم مطمئنم

چون بهم ثابت کرد که حرفش حرفه

و اینکه نجیبه

امیدوارم لیاقتش رو پیدا کنم اونروزی که وجودش در کنارم باشه

و دیگه چقدر خدا رو کنار خودم حس می کنم

خدایا شکرت

برای داشتن خودت و دوستای خوب

امیدوارم هر کسی به هر شکلی که گرفتاره خدارو از یاد نبره

چون یاد خدابود که به من قدرت و صبر تحمل داد

نمی دونم چرا اینا رو می نویسم

نمی دونم

شاید خدا شاید عشق

شاید یه عشق که خارش رو زدم و فقط گلش مونده

و بی آزار شده

برای من و  برای نگین

می خوام یه اعترافی بکنم

که هنوز نگین رو حتی از روز اول بیشتر دوست دارم

و دیگه مطمئن شدم که عشق یکطرفه نیست

حتی اگر برای یه ثانیه باشه

چقدر عوض شدم

و چقدر این عوض شدن برام سخت بود

ولی هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد

زندگی زیبا شده

برای من نگین و امیدورام تو و همه و همه

یا علی






نویسنده: علی | تاریخ : شنبه 16 آبان ماه سال 1388 ساعت: 2:09 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 1 نظر

سلام

چند روزی نبودم الانم اینترنتم تمام شده

بعد میام ومفصل حرف میزنم

دعا کنین معاف بشم

در ضمن جیغ جیغو (نگین)

شاید متنفر باشم از عشق ولی فراموشت نمیکنم

هنوز سرجات هستی

مگه بمیرم که از شرم خلاص شی





به او گفتم کجا میروی؟

گفت به سوی سرنوشت

 

گفتم سرنوشت دیگر چیست؟

گفت همان چیز که به دنبالش میروم

 

گفتم سرنوشتت که تقدیر نیست؟؟

گفت گفت برای من سرنوشت تقدیریست نانوشتهخودکشی

گفتم سرنوشت آغاز و پایانش چیست؟؟

گفت آغازش تو بودی نمیدانم پایانش چیست

گفتم مگر نگفتی دنیایم فقط با تو باقیست؟

گفت آری گفتم ولی این سخن ها بچه بازیست

 

گفتم راست است رسم زیبا رویان بی وفاییست؟

گفت آری زندگی رسمش بی وفاییست

 

گفتم حرف آخر را بگو بدانم دردت چیست؟

گفت تقدیر من در باتو بودن نیست

 

گفتم بی وفا سخن کوتاه که سهمت تنهاییست

گفت باشد ولی این جدایی تقصیر ما نیست

دلشکسته گشتم زاین بی وفایی های او

دست بر آسمان بردم کردم شکوه زاو

دل گرفت کردم تفعل بر حافظ شیرین سخن

مضمونش این بود رفتنی را به راه باید سپرد

 

فردا روزی زکویش کردم گذر

دیدم صدای شیون و ناله می آمد بلند

 

در خانه یار همهمه بود

غوغا بود

 

یک جسد کنج اتاقی دیدم

چهره همچو ماهی دیدم

آری دخترک همان یار بی وفایم بود

با تیغ دستان خود را بوسیده بود

 

دگر رخت از دنیا بسته بودرفتن

او زپیش من رفته بود

 

صورتش را دیدم که رویش لبخند نقش بسته بود

چشمهایش باز بود و هوای دیدنم را کرده بود

بغض گلویم را گرفت و میفسرد

اشکهایم بی امانی را به من هدیه کرده بود

 

دیدم در دستانش کاغذی بود

باز کردمش با خون خود ر آن نوشته بود

 

دیدی که گفتم  که دنیایم با تو باقیست

وگرنه رسم ما عاشقیست

می روم تا همیشه با تو مانم ای گلم

گریه نکن که یا گریه هایت پژمرده ام



نویسنده: علی | تاریخ : جمعه 15 آبان ماه سال 1388 ساعت: 10:30 PM | نسخه قابل چاپ
| نظرات: 2 نظر


از عشق متنفرم

نویسنده: علی | تاریخ : شنبه 2 آبان ماه سال 1388 ساعت: 03:35 AM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 4 نظر

به یاد اون روزهایی که عشق تویه وجودم جایی داشت و من مجنون بودم و نگین لیلی

و این روزا فقط من هستم و خدای من

و گاهی یادی از گذشته

چیزی حدود۱۰ ماه از قهر و جدایی گذشت

مجنون هر روز به هر شکلی قدمی جلو گذاشت

و انگار هیچ کس طاقت خوشیشو نداشت

تا یه روزی که ۲ روز بود لیلی

ترحمی کرد و گوشه چشمی به مجنون نشون داد

ولی خبر نداشت

که

مجنون شده فرهاد

         فرهاد شده تنها

دل تنها شده سنگ 

دیگه نه عشقو می خواد نه لیلی رو

شیرین و شیرین های دگر هم که بیایند

باز هم....


یادی از گذشته.........

یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384 ساعت 2:46 PM


دو تا گنجشک دنبال هم افتادن تو آسـمون !
یه تریلی توی جاده میادش زوزه کشون !
دو تا گنجشک دو تا عاشق ، بـی خیال و مست و شاد !
یه تریلی با شتابٌ و سرعت خیلی زیاد !
دو تا گنجشک یه تریلی !
یکی مـجنون ، یکی لیلی!
دو تا گنجشکای عاشق تو بیابون می پرن !
اونا از دام سیاه سرنوشت بـی خبرن !
شوفر پیـر تریلی پا گذاشته روی گاز !
خیلی خسته س از بیابون و یه جاده دراز!
دو تا گنجشک یه تریلی ! مث مـجنون ، مث لیلی!
دو تا گنجشک ، که تناشون داغه از تب علاقه !
یه تریلی که با چرخاش، ضجه یه اتفاقه !
دو تا گنجشک که پراشون پر شده، توی بیابون !
 یه تریلی،که روی شیشه ش باقی مونده ردی از یه قطره خون !
دو تا گنجشک .... یه تریلی ! نه یه مـجنون ! نه یه لیلی ! یه تریلی ! ....


چه عاشقه بی عقلی بودم و همش احساس بود


خدایا شکرت

خرابه مرامتم


نویسنده: علی | تاریخ : جمعه 1 آبان ماه سال 1388 ساعت: 2:37 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 2 نظر

سلام

می بخشی که چند روزی خونمون بهم ریخته بود و کامپیوترم جمع بود

اگه می بینی اینجا دیگه نمی خوام ناراحتیمو نشون بدم یا ننویسم

برای اینه که نمی خوام دیگه بیهوده ناراحت باشم

تورو خوب درک می کنم

ولی رفتاره مامانت یا دیگران رو اصلا نمی فهمم چرا

چرا اینقدر چشماشون رو بستن؟

به چی فکر می کنن

یا به قول خودت تورو چی فرض کردن

ولی هر چی هست

دیگه نباید اهمیت بدی

من و تو نباید برای دیگران زندگی کنیم

من و نگین همچین اشتباهی رو کردیم و آخرش هم این با هم نبودن نتیجش شد

که الان که به قضیه نگاه می کنم

چه غصه ها و ناراحتیای بیهوده و پوچی بود

زندگی فقط یه بار جریان پیدا می کنه

یه شروع یه داستان و یه پایان

شاید این داستان کوتاه و چند صفحه ای باشه

شاید یه خط و شایدم یه رمان هزار صفحه ایه چند جلدی

هر چه که باشه زندگی فقط یه باره

از دست نده

امیدوار باش به اینکه زنده ای سالمی سرپایی

چیز هایی داری که آرزویه خیلیایه دیگست

شاید خیلی جاها هم تو آرزو ها داری

از شروع دوباره خودم خیلی حرف زدم

که الان که فکر میکنم

شروع دوباره وجود نداره

باید راه رو عوض کرد

مسیر رو تغییر داد تا درست به جایی رسید که می خواد

دوستیه منو تو دوستی نیست

انگار ۲ بیماریم که یه جا هستیم با یه درد مشترک

که این مارو نزدیک میکنه بهم

خیلیا میان و می رن ولی آخر سر باز ماییمو این درد

من خودم شخصا هیچ چیزو فراموش نمی کنم

کوچکترین محبت ها رو

ضعیفترین دوستیا رو

و جنبه های منفی که بماند

اگه بخوای درست فکر کنی زندگی همینه

چیزی به عنوان خلاء وجود نداره یا خوشی یا ناراحت

یا گرفتاره غمی یا درگیر لحظات خوب و قشنگی که باز پایانش همون غمه

حالا غیر این حرف هایی که زدم

حرف اصلیم اینه که فقط خودت باش برای خودت

و بجز محبت خدا چشم براه لطف کسه دیگه ای نباش

که محبت دیگران هم جزئی از لطف خداست که گاهی به حکمتی شامل حال من و تو نمشه

ولی همیشه اینطور نمیمونه

به قول شاعری که نمی دونم کیه


دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت

دائما یکسان نماند حال دوران.غم مخور


حالا یکم از خودم بگم

دوست خوبم حال من مثه توئه

شاید نه به شدت تو

ولی قبول کردم که اشتباه رفتم راه رو و این نتیجش شد

جلوئ ضرر رو از هر جا بگیری منفعته

حالا این روزا من علی هستم

من دوست خدام اگر خدا لایق بدونه

باور کن همین سختیاست که مارو بخدا نزدیک می کنه

و چقدر این دوستی شیرینه

عشق بخدا عشق اصلیه

و تمامه آدم ها هرکدوم برای دیگری وسیلست

وسیله ای برای امتحان

من امتحانم رو رد شدم

ولی دوباره سعی خودم رو می کنم

و پیروز میام بیرون

نه برای رسیدن به نگبن

برای درست انتخاب کردن و درست رفتار کردن

برای رضای خدا که ازم درست بودن رو می خواد


امسال چند باری امام هشتم

آقا امام رضای غریب

طلبید رفتم مشهد

همیشه از راه که میرسم می رم یه جا وسایلمو می ذارم مو

بعد یه راست می رم حرم حتی اگه از خستگی بخوام بمیرم

ناراحتم دفعه آخر نشد و  صبح رفتم

اینو می خواستم بگم که کنار ضریح

دعات کردم

همیشه هم بخاطم میای

برات دعا می کنم

و اینم می گم تو شرایط سخت من حضور خدا رو کنار خودم احساس کردم

به خود خدا که راست می گم

مخصوصا 2 شب که بدترین شبای عمرم بود تا به امروز

باهاش حرف زدم و فقط گوش می داد

و آخر هم دستم رو گرفت

خدایا ممنونم ازت

دارن اذان می دن

امیدوارم به حق همین اذان مبارک هرکی هر کجای دنیا هست

شادیاش بیشتر از غمهاش باشه

مخصوصا تو که این روزها جزو سخترین روزهات هست

هر وقت که احساس می کنی از فشار غم و تنهایی داری خم میشی

به این فکر کن که خدا اینو ازت نمی خواد!!!

منتظر یه حرکت یا یه اتفاق خوب باش

به دلم خورده این روزها دارن تمام میشن

یا علی




نویسنده: علی | تاریخ : چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388 ساعت: 11:27 AM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 2 نظر

بغض های نباریده ام                                                                              
چشمان آسمان را خیس کرده                                                               
نگاهم کن                                                          
که چه تنها                                               
باران را به دوش میکشم      



تنهایی سخت ترینه لحظات زندگیه

ولی در اوج تنهایی وجود خدا رو کنار خودت حس می کنی

پس تنها نیستی

پس سخت ترین لحظات زندگی تنهایی نیست



نویسنده: علی | تاریخ : جمعه 24 مهر ماه سال 1388 ساعت: 2:24 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 3 نظر

خدایا شکرت

کاش دلای آدما دور از هم نبود

خود آدما بی خیال

نویسنده: علی | تاریخ : پنجشنبه 16 مهر ماه سال 1388 ساعت: 3:55 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 1 نظر

نمی دونم ولی خوشحالم

شاید خوشحالی نیست تازه شدم عادی

ولی هر چی هست

دلم روشن شده

خدایا شکرت

نویسنده: علی | تاریخ : سه شنبه 14 مهر ماه سال 1388 ساعت: 2:35 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 1 نظر

به علت خرابکاری زیاد

از داشتن هرگونه وسیله آتش زا منع شدم

نویسنده: علی | تاریخ : یکشنبه 12 مهر ماه سال 1388 ساعت: 9:23 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: تبریک | نظرات: 0 نظر

دیروز عروسی دختر عمه عزیزم خاطره بود و امروز دوست قدیمی و تپل و  گوووووولم

حسام

ان شاءالله زندگیه خوبیو شروع کنن

البته طفلک داماده عمم امروز صبح با انلگانس گشت تصادف کرد

خاک بر سرا زدن یه وره ماشینشو برداشتن

خیر سرشون مامور گشت  . اینقدر احمق با اون مدل رانندگی

انگار خیابونا مهر مادرشونه

حالا اشکال نداره خدا رو شکر خودش سالمه

ان شاءالله ازین به بعد فقط خبر خوش بنویسم اینجا

حالا یه کاریم کردم تو عروسی شون

که فیلم بردار داشت فیلم می گرفت

رفتم پشتشون براشون شاخ گذاشتم

البته یه کم زیاد نه

بعدشم عروس کشون زدم باغ صدا سیما رو که سر راه بود یه ذره شو آتیش دادم

البته عمدی نه ها غیر عمدی بود نمی دونم چی شد ولی شد دیگه

حالا یه کارایه دیگه هم کردم که روم نمیشه بگم

فقط اینکه نزدیک بود ماشین عروس دیشب بره هوا

خلاصه خوب بود

حالا امشب نوبت حسامه

برم ببینم چه می توان کرد

میام باز بعد تعریف می کنم



نویسنده: علی | تاریخ : پنجشنبه 9 مهر ماه سال 1388 ساعت: 2:35 PM | نسخه قابل چاپ
| نظرات: 0 نظر

سلام

اینا که نوشتی واقعیت بود ؟

قاطی کردم

بابات اینجوریه واقعا؟

اونوقت بعضیا به چه چیزایی می گن گیر و غیرت

قدر دونستنم نعمتیه واسه بعضا

حالا بیخیال بعضیا

واقعا ناراحت شدم که اینطور سرت اومد

خیلی کشیدی دیگه هم حرف از خود کشی نمی زنی

نمی دونم چی بگم تاحالا تو این شرایط نبودم

بخدا خیلی مردی که می تونی اینهمه رو تحمل کنی

بازم امیدتو از دست نده

پایان شب سیاه سپید است

واسه منم این چند مدت اتفاقای زیادی افتاد

یه کامنت چرب و چیلی با کلی عشق از طرف نگین خانم

که گلایه ها ازم کردن حالا بعضیا شو حق داشت

تصادف یکی از دوستام

که اگه اون تصادف نمی کرد .من و یکی دیگه شاخ به شاخ می زدیم و

یه راست طاق جهنم

عروسی دختر عمم که چند شب در خدمتشون بودم

آهان راستی یه چیزی بگم بخندی

ماشینو بردم بنزین بزنم

درو بستم اینقدر فکرم پرت بود که ۴ انگشتم لای در موند

فکنم تاندن دوباره پاره شد

صحنه رو داشته باش

خودم با اونهمه درد خندم گرفت

حالا همه بوق بوق دارن بنده در رو با آرامش باز کردم تازه می خوام با اون دست

بنزین بزنم

وای چقدر خندیدی

ببین نمی خواد به خاطراینکه کامنت بذاری اینهمه با استرس و درد سر

منم راضی نیستم

خوب

در مورد بهرام

منم جات بودم گذشت نمی کردم

میرن دنبال زندگیه خودشون

حالا چه خوش چه نا خوش

بعد مدتی بر می گردن میگن ببخشید

فلان بهمان

هزار حرف مفت دیگه

ولی نمی دونن که گذشت اون روزا

هیچ وقتم نمی فهمن که چیا گذشت

چیا کشیدیم

شاید ته دل من یا تو هنوز عشقی مونده

ولی یکی که میاد و اینا رو می خونه .بهم یاد داد

که دنیا دنیایه احساس نیست

فقط خودت باش و عقلت

همیشه سعی کن بکشی احساست رو

مگر اون شخص لیاقتش رو داشته باشه

و اینم تا زمانی که بهت اثبات نکرده

احساس بی احساس

به حرف این یکی اون یکی هم که می گن درست میشه

فلان میشه

توجه نکن

چون هیچ کس جز تو جای تو نیست

اصلا نمی دونم چرا این حرفا رو زدم

فقط خواهش می کنم اگه یه روزی خواستی ببخشیش

یه این برگرد که چه روزایو به سرت آورد

و در عوض اونهمه و اینهمه بد بختی چیکار کرد برات

حتی به فکرت بود؟

فکر که ارزشی نداره

قدمی برداشت؟

کجا بود؟

چیکار می کرد؟

غمش با کی بود؟

خوشیش با کی بود؟

حالا چرا بر گشته؟

سرش خورده به سنگ؟

پا خورده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زخم رفیق خورده؟

عشقش برگشته؟

آخه مگه این عشق لعنتی پالسیه که یه مدت هست و یه مدت نیست؟قطع و وصل بشه

باور کن از ته دلم می گنم تف به ذات عشق

دلم تنگه

ولی به درک بذار عقلم ثابت بمونه

دلم پره بازم به درک

از اسارت بی بند که بهتره

دلت می خواد از همه اینا راحت بشی نه؟

بخدا این آرزو از صد عشق بی ارزش بهتره

آرزویی که می فهمیش قدرشم می دونی

تا رسیدی بهش برات شیرینه

تا رسیدی اگه نایی هم نداشته باشی

بلند میشی

ولی ای داد از این عشق بی انصاف

فقط آبت می کنه

ذره ذره

یواش یواش

که خودتم نمی فهمی که

تا فهمیدی

عمر رفت

روزای زشت با آرزو های قشنگ رفت

پدر رفت

مادر رفت

خواهر رفت

برادر رفت

دوستا رفتن

جوونیت رفت

نه دیگه حال داری نه حوصله

بخدا نامردی بهتره از مردیه

من که بودم کجا رو گرفتم؟

بیخیال دلم پره

که به درک که پره

خوب

روزایی بود که آی نا شکری کردم

آی زر زدم

ولی الان شکر خدا

هر جوری که بالایی راضیه منم راضی

خدایا خرتم

تنها رفیقت اون باشه و بس

نه نامرده

نه رفیق نیمه راست

تو تمام مشکلات دستش رو شونته

تا تو رفیقش باشی

تا ته باهاته

اگه گلایه هم ازش داری

بهش بگو

قرآن باز کن ببین چی بهت میگه

الان که خوندی امتحان کن

و حرف آخر

برای هر کاری آمادگی می خواد

برای فولاد شدن

کوره داغ و آب سرد

و اینکه تا بهای چیزیو ندی بدستش نمیاری

چه عشق چه آزادی و چه آرامش

نویسنده: علی | تاریخ : چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت: 11:29 AM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: تبریک | نظرات: 2 نظر

سلام

عید سعید فطر مبارک

نماز روزه های همه قبول باشه


واسه فطریه هاتون شماره حساب بدم؟

نه    بدم؟

بدم؟

می دما


نویسنده: علی | تاریخ : یکشنبه 29 شهریور ماه سال 1388 ساعت: 1:44 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 1 نظر

 

امشب می میرم

 

کسی نمی تواند مرا بگیرد -کسی نمی تواند مانع شود-

 

تو نمی توانی مرا بگیری

 

ستاره ها نمی توانند مرا بگیرند

 

همچون پرتگاه از چشمانت می افتم

 

- چشمانت پرتگاهی می شود که از آن سقوط می کنم -

 

چشمانت نمی توانند مرا بگیرند

 

امشب می میرم

 

کسی نمی تواند مرا بگیرد

 

در رویاهایت بزرگ می شوم

 

کابوست شده و می میرم

 

یک شعر می نویسم

 

یک ترانه می خوانم

 

یک بار تو می شوم

 

یک بار من می میرم

 

امشب می میرم

 

صرفا به خاطر تو

 

حتی مرگ هم مرا درک نخواد کرد

 

امشب می میرم

 

کسی نمی تواند مرا بگیرد -کسی نمی تواند مانع شود-

 

 حتی تو نمی توانی مرا بگیری

 

ستاره ها نمی توانند مرا بگیرند

 

همچون پرتگاه از چشمانت می افتم

 

- چشمانت پرتگاهی می شود که از آن سقوط می کنم -

 

چشمانت نمی توانند مرا بگیرند


وقتی می خوندم یه مدلی شدم که انگار کنارم نشستی

اینقدر ساده و بی ریا نوشته بودی که بعضی جاهاش خودمو کنترل می کردم

که گریم نگیره

باور کن خسته نمیشم ناراحتم نمیشم از نوشته هات

ازین دلم میگیره که ای کاش می شد کمکت کنم

ولی ...

در دوست داشتنه خانوادت شکی نیست

هر کسی روشی داره تو نوع ارتباطش

رفتارش حتی بروز عشق و دوست داشتنش

می دونی جوونیه ما یا کلا این دوره که ما هستیم

با دوران جوونیه پدر مادرمون خیلی فرق داره

جزئیات بیشتر شده

احساس ظریفتر

عقل هم که دیگه...

خودم اصلا انتظار ندارم از کسی که نزدیک به ۳۵ سال

ازم بزرگتره منو درک کنه

که مطمئنا ۹۵٪ هم نمی تونه

باید خودت باشیو خودت

نابرده رنگ گنج میسر نمیشود

گنج تو آزادیه

آرامشه

حرمته

ارزشه

تنها راه پیروزیت درسه

من هرجور کمکی بخوای برات انجام می دم

خدایی نکرده فکر نکنی ترحم می کنم

نه اصلا

می خوام چون خودم خوردم زمین

تو نخوری

هیچ کس نباید....

امیدت بخدا باشه

و سعی کن با اینکه میگی دیگه راحت دروغ میگی

هیچ وقت به خودت دروغ نگی

این میشه که بالا سرت

بلندت می کنه

بگو یا علی

پاشو

نویسنده: علی | تاریخ : شنبه 21 شهریور ماه سال 1388 ساعت: 1:46 PM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 1 نظر

اگه خدا بخواد می خوام فوق بخونم

بخاطر ادا اطفار اون خانم سال پیش نتونستم

رتبم نزدیک قبولی بود

ان شاءالله امسال

آزادی توی ایران برای دخترا خیلی کمتره

البته به خانواده هم بستگی داره

دلم می خواست می تونستم کاری واست بکنم

واسه فیلم هم هر موقع که خواستی رو چشمم

در مورد سئوال

کلا بی خیال

دیگه نمی خوام یه لحظه هم بهش فکر کنم

این دفعه که رفتم مشهد

۲بار رفتم حرم واسه همه دعا کردم واسه تو هم

سر سفره افطار میای تو ذهنم

امید بخدا

نا امید نباش

دلت باید روشن باشه

کاش دوستی فقط این نبود

می تونستم کاری بکنم

تازه تو خیابونم هیچ خبری نیست

هرچی بیشتر میری می بینی جز الافی و پوچی هیچی نداره

بعضیا هم که عشق تریپن که الکی خوشن تو دلشون معلوم نیست چه خبره

بعضا هم که انگار شغل اولشونه چه پسر چه دختر

خلاصش این که به قول دوستم

عشق باشه ته چاه باشه

فکر کن

چه ربطی داشت



نویسنده: علی | تاریخ : پنجشنبه 19 شهریور ماه سال 1388 ساعت: 01:07 AM | نسخه قابل چاپ
موضوع پست: شخصی | نظرات: 1 نظر

سلام

واسه تبریکت ممنون

چه قدر خوب گفتی در مورد انتظار

دستم خوبه

جات خالی چند روزی رفتم مشهد

به همین خاطر نمی تونستم زود بیام

باورت میشه دارم دل می کنم برای همیشه از نگین

چقدر دلش از سنگ بود

خیلی اتفاقا داره میوفته و افتاده

خیلی چیزا جدیدا دارم میشنوم ازشون

که منو مصمم میکنه

که جدایی برای همیشه

خوشحالم کردی که خوبی

سریاله سامسونم آره خنده داره

تو خونه نیگا می کنن ولی من

می فهمی که چی می گم

فقط خیابونا رو متر میکنم

خوبه واسه سرگرمی یه راهی پیدا کردی

راستی فیلم زیاد دارم اگه خواستی

بهم بگو ولی چه جوری به دستت برسونم؟

غزاله خانوم


امشب شبه قتل امام علی

یادت نره دعام کنی

منم حتما دعات می کنم

ساله پیش خیلی دلم پر بود

دانشگاهم بودیم

هنوز نگین بود

چه روزای قشنگی بود

حالا این روزا

بی خیال دیگه بسه از غم گفتن

راستی یه سئوال

اگه نگین

وقتی با من بود با یکی دیگه هم می بود و من الان می فهمیدم

که این سردیا به خاطر اونه

تو میگی چیکار باید می کردم

نمی گم اینطوریه

فقط می خوام بدونم

راستی واسه اینکه گفتی من میخوام چیکار کنم

میخوام بشینم فوق بخونم اگه خدا بخواد

امیدت به خدا باشه همه چی حله

یا علی





نویسنده: علی | تاریخ : سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388 ساعت: 2:23 PM | نسخه قابل چاپ